تبلیغات
از ن ....تا ..ی.... نقاشی و نگارگری - گفتگو با خدا

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

گفتگو با خدا

aramesh

Interview with god

 

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked …

بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه

 

  گفتگو با خدا

Interview with God

I dreamed i had an interview with God.
"So you would like to interview with me?" God asked.
"If you have the time" i said.
God smiled: "My time is eternity...what questions do you have in mind for me?"
"What surprises you most about mankind?"
God answerd: "That they get tired with childhood, they rush to grow up, and then long to be children again."
"And they lose their health to make money and then lose their money to restore their health."
"That by thinking anxiously about the future. They forget the present.
such that they live in neither the present nor the future."
"That they live as if they will never die. and die as thought they have never lived."
God`s hands took mine and we were silent for a while.
And then i asked: "As a parent what are some of the life`s lessons you want your children to learn?"
"To learn they can not make anyone love them."
God said: "All they can do is let themselves be loved."
"To learn that it is not good to compare themselves to others."
"To learn that is only takes a few secounds to open profound wounds in their heart that we love and it can take many years to health them."
"Tto learn that a rich person is not the one who has the most
but is one who needs the least."
"To learn that there are people who love them;
but simply do not yet know how to expreas or shoe their feelings."
"To learn that two people can look at the same thing and see it differently."
"To learn that it is not enought that they forgive one anothers
but they must also forgive themselves."
"Thank you for your time." i said humbly.
"Is there anything else you`d like your children to know?"
God smiled and said: "Just know that i`m here always."


گفتگو با خدا

در رؤیاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می كنم.
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو كنی؟
من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید.
خدا خندید: وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست كه می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكیشان، اینكه آنها از كودكی شان خسته می شوند عجله دارند كه بزرگ شوند، بعد دوباره پس از مدتها آرزو می كنند كه كودك باشند، اینكه آنها سلامتی خود را ا ز دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست بیاورند، اینكه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می كنند و بنابراین نه در حال زندگی می كنند و نه در آینده، اینكه آنها به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نمی میرندو به گونه ای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده اند.
دست های خدا دستانم را گرفت.
برای مدتی سكوت كردیم.
و من دوباره پرسیدم : به عنوان یك پدر می خواهی كدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت: بیاموزند كه آنها نمی توانند كسی را وادار كنند كه عاشقشان باشد، همه كاری كه می توانند بكنند اینست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند، بیاموزند كه درست نیست كه خودشان را با دیگران مقایسه كنند، بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان كه دوستشان داریم ایجاد كنیم اما سالها طول می كشد تا این زخمها را التیام بخشیم، بیاموزند كه ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد، بیاموزند كه انسانهایی هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمی دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند كه دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببینند، بیاموزند كه كافی نیست كه فقط آنها دیگران را ببخشند بلكه آنها باید خود را نیز ببخشند.
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشكرم. آیا چیز دیگری هست كه دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینكه بدانند من اینجا هستم؛ همیشه.

درباره وبلاگ هنر

مدیریت : نقاش باشی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • به کدامیک بیشتر علاقه دارید؟





نویسندگان

mihan